|
شعر
|
توان از آفرينش رفته
مگر
كه با هر زخمه
هزار ساز دل به آشوب مي زني
هزار پرده به شور مي بري
يا كه بيداد آغاز مي كني و به آندم
كه دستان مسيحايت به سكون آيد
با فسوني ديگر از نگاهت هزار هزار افسانه ی خزان رنگ مي زني
نه!
چشمان اثيري ترا حاجت به هيچ ستاره نيست