|
شعر
|
در محكمه ي جدايي ِ چشمانت
- كه تمامي ٍ خستگيهاي ٍ شهريور را به شانه انداخته ام
نه !
شانه هايم درد ندارد هيچ!
كه بسيار مهربان بودند غمهايت
سوگند
كه قصدم بر اندازي مهر نبود
تنها قرارمان سفر سبز بهار بود
بانو!
اين توطئه پاييز تاب مهر نداشت
كه خزان رسيد
....
بانو !
عفو كن
مي پذيرم
حقيقت خزان و شهريور و دي
كار من بود
همين!
حتا به تكرار هر شبه ي
جامهايي كه خالي مي شود پر مي شود
يا به غبار دودهايي كه به هر بازدم
سرنوشت جام مي گيرند
گويي تمامي اين لحظه ها بوي تو مي دهد و مي گريزد از كهنه گي
كاش تمامي اين كابوس در جرينگ پنجره مي پريد
بيدار مي شد اين خاطر خسته
از توهم دردي كه به چرك
مدار كهنه گي را دور مي زند.....