|
شعر
|
به تکرار ِ پرواز ِ سیاه ِ تو از مدار ِکاغذ های سبز ِ بهار
رنگ ِآشتی به گور می رود
هر کوچه ی این خاک ِآشنا در سکوتی شبآویز به پتک الله اکبر سکه می خورد
و غریو ِآزادگی بامهای ِخاکی ِشهر
ستاره ها را به لرزه داشته
و عصرهایش و عصر هایش حکایتی دگر است
انگار که خورشید به تماشا نشسته که خیال غروبش کِش می آید و دور می شود از مدار دقیقه
نه ! این خورشید و آسمانٌْْ
نه ! این شب و ستاره
به عزم و غریو ِخاشاک ِ این وطن نمی رسد