تبليغاتX
آه شب
شعر
تو هرگز به یاد نداشتی

بلندی رویای نادیده را

که تنها در شبهای ٍدم کرده ی کش دار ٍبی باران

دور می شدُ و می گریخت ؛



از پهلویی به پهلوی دیگر لَنگر می اندازدُ

و می پیچد به انحنای ِسُربی ِ پیکری که نازک می شودُ و آب میرود

در رویای عَرَق ،

یخ می زند از درون ، قطره قطره می ماسَد روی صورت  زرد شده

و چنان تَب می کند...

که انگار ؛

التماس لبهای ترا بر پیشانیش

خواب دیده....


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:29  توسط س.ع (صبور)  | 

بوی سنگفرش های باران خورده ی جُلفا

جُلفا و رطوبت سیری ناپذیرش

کافه آشوب و تلخ ِ تلخ ِ قهوه هایش

شاید لیوان ِ پُر از آبی ...

 فرو کُند

بغض ِ تلخ تلخ ِ روزهایی که بارانش

نه بر جُلفا که

با این  گونه هایم

کرده بود آشوب.......

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:17  توسط س.ع (صبور)  |