|
شعر
|
بلندی رویای نادیده را
که تنها در شبهای ٍدم کرده ی کش دار ٍبی باران
دور می شدُ و می گریخت ؛
از پهلویی به پهلوی دیگر لَنگر می اندازدُ
و می پیچد به انحنای ِسُربی ِ پیکری که نازک می شودُ و آب میرود
در رویای عَرَق ،
یخ می زند از درون ، قطره قطره می ماسَد روی صورت زرد شده
و چنان تَب می کند...
که انگار ؛
التماس لبهای ترا بر پیشانیش
خواب دیده....
جُلفا و رطوبت سیری ناپذیرش
کافه آشوب و تلخ ِ تلخ ِ قهوه هایش
شاید لیوان ِ پُر از آبی ...
فرو کُند
بغض ِ تلخ تلخ ِ روزهایی که بارانش
نه بر جُلفا که
با این گونه هایم
کرده بود آشوب.......