|
شعر
|
نه حتا طنابی
به جهل خویشنش رها شده
به تکرار روز و شب
مشق تقدیر نبشت!
بس که خاموش ناله کردیم
و آنقدر ...
تا از مدار کاغذ گذشتی و بر مسند این ببر پیر نشستی
ما خوابیده بودیم مگر
که گزمگانت خیمه های خویش به خیابان برده رد ناله ی ما بو کشیدند
ما خفتگان کابوس دیدیم که روزیمان به جیره گرفتار آمد
ما مویه کردیم و خاموش گریستیم
آنقدر....
که نای نعره نه فریاد نه صدا نه....
از خاطرمان رفت
حکم اجرا می شود....
نه! نه!
زود تر می اندیشیدی که سنگ مشت خویش بر کدام شیشه باید زد...
تا با کی کی ات
اسب زمان را بتازانی!