تبليغاتX
آه شب
شعر
نه برایش آتشی افروخته شد

نه حتا طنابی

به جهل خویشنش رها شده

به تکرار روز و شب

مشق تقدیر نبشت! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:38  توسط س.ع (صبور)  | 

فریادمان به نعره نیامد

بس که خاموش ناله کردیم

و آنقدر ...

تا از مدار کاغذ گذشتی و بر مسند این ببر پیر نشستی

ما خوابیده بودیم مگر

که گزمگانت خیمه های خویش به خیابان برده رد ناله ی  ما بو کشیدند

ما خفتگان کابوس دیدیم که روزیمان به جیره گرفتار آمد

ما مویه کردیم و خاموش گریستیم

آنقدر....

که نای نعره نه فریاد نه صدا نه....

از خاطرمان رفت 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:38  توسط س.ع (صبور)  | 

فردا به تکرار روز مرّ گی 

حکم اجرا می شود....

نه! نه!

زود تر می اندیشیدی که سنگ مشت خویش بر کدام شیشه باید زد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:22  توسط س.ع (صبور)  | 

تا فردا راه زیادی نیست

تا با کی کی ات

اسب زمان را بتازانی!

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:20  توسط س.ع (صبور)  |