|
شعر
|
عنوان ندارد
هزار ستون صف کشیده به انتظار جیره
جیره ی خونی که از آن مملکتم بود روزی
(پیش از آنکه ممل کتش بر دوش کشد و بال زند به آنجا که اینجا نیست)
پیرمرد احمد آبادی !
ما گدای سهم خویشیم
...
سبز میشود
کلماتی که در جیب نهان کردم
تا از گزند شعر رهایی یابند
به زمین می رسد قامت الف
ریشه میکند در استخوان کاغذ
و میدوزدم به زمین...
(مرا گر خود نبود این بند....)
؛فرو میروم فروتر
از شب که می گذرم می رسم
صدایت که می کنم
به سه گاه و شور معنا نمی گیرد
به سیم هفتمی!
نه؟
در ازدحام مرطوب کوچه
اضطراب حرکت ماشين ها
گام هايم را تند می کند
نزديکم می کند
به سايه ی روی ديوار
و سايه می گريزد ار تن خيسم!
آنقدر سبز به خيسی باغچه
افطار کردی
که بوی کاه و گل تمام جاده های منتهی به ترا
پر کرده !
من با گلويی پر از خاک
خواب آمدنت را ديده بودم
تا اضطراب اذان را به انتظار سحر بخوابانی
دور؛
دور ؛
به اندازه ی تمامی فاصله ها
چشم به راهت مانده بودم!
تو هستی نبودی
يا نيمه گمشده از هر آنچه آفرينش
تو به غايت هشتمين تقدير مسيحی
که به تکرار يکصدو بيست و چهار هزار خورشيد
غروب نکردی!
اما سرنوشت اينگونه بود
که ترا حتا به ساعت دوازده نيز باور نکنند...
آه! ای اميل معصوم!
خنده ای کن
از آن دست که رگبار
قهقهه کن
ترا به مسلخ می برند
ترا و قصه ی آزادی را
که زبان ياران باد
به آذرخشی گويا سزاست
آنسان که لورکا
ارنست ؛
آلنده
خورزو!
و هر که را فريادی اين چنين به زبان
-نه!
که به دل داشته باشد سزا چنين است
پس قهقهه کن !
که لبخنده ی تو
تاب جاودانگی ظلم را آسان می کند...
به سجده ی خاک مباش
که به خاک نفس نخواهی زد
سوختن درختان به جاويدی لرزه ای
براستی رازدار حقيقت که ای ؟
نخل های واحه مسرورند و شاد!
مردما نش را نيازی به تکرار نيست!
يکباره به قوت درختان در آمدند
و پيرخشت جهان کز اندوه شکست!
تا قدمتش را به خاطره ها بخشد....
آه ! ای درختان نخل
بدرريد کالبد زمين را
که اين است خشم او
به درگاه خاک . به درگاه خاک...
۵دی۸۲
(بعد از چندسال امروز از آرشيو درش آوردم و دوباره نوشتمش)
دو حرف بر لبم می ماسد
وقتی انتظار را
هجّی می کنم !