|
شعر
|
به تکرار ِ پرواز ِ سیاه ِ تو از مدار ِکاغذ های سبز ِ بهار
رنگ ِآشتی به گور می رود
هر کوچه ی این خاک ِآشنا در سکوتی شبآویز به پتک الله اکبر سکه می خورد
و غریو ِآزادگی بامهای ِخاکی ِشهر
ستاره ها را به لرزه داشته
و عصرهایش و عصر هایش حکایتی دگر است
انگار که خورشید به تماشا نشسته که خیال غروبش کِش می آید و دور می شود از مدار دقیقه
نه ! این خورشید و آسمانٌْْ
نه ! این شب و ستاره
به عزم و غریو ِخاشاک ِ این وطن نمی رسد
گرچه پيشه مان كيميا گري نبود
ما به طلا شدن خو كرده ايم
بر آسمان خرداد و ابري سفيد ....
از اين دست ما عمري بسر كرده ايم
در انتظار باران ارديبهشت
به خشكي به جيره ما مويه كرده ايم
بلندی رویای نادیده را
که تنها در شبهای ٍدم کرده ی کش دار ٍبی باران
دور می شدُ و می گریخت ؛
از پهلویی به پهلوی دیگر لَنگر می اندازدُ
و می پیچد به انحنای ِسُربی ِ پیکری که نازک می شودُ و آب میرود
در رویای عَرَق ،
یخ می زند از درون ، قطره قطره می ماسَد روی صورت زرد شده
و چنان تَب می کند...
که انگار ؛
التماس لبهای ترا بر پیشانیش
خواب دیده....
جُلفا و رطوبت سیری ناپذیرش
کافه آشوب و تلخ ِ تلخ ِ قهوه هایش
شاید لیوان ِ پُر از آبی ...
فرو کُند
بغض ِ تلخ تلخ ِ روزهایی که بارانش
نه بر جُلفا که
با این گونه هایم
کرده بود آشوب.......
توان از آفرينش رفته
مگر
كه با هر زخمه
هزار ساز دل به آشوب مي زني
هزار پرده به شور مي بري
يا كه بيداد آغاز مي كني و به آندم
كه دستان مسيحايت به سكون آيد
با فسوني ديگر از نگاهت هزار هزار افسانه ی خزان رنگ مي زني
نه!
چشمان اثيري ترا حاجت به هيچ ستاره نيست