تبليغاتX
آه شب
شعر

به تکرار ِ پرواز ِ سیاه ِ تو از مدار ِکاغذ های سبز ِ بهار 

رنگ ِآشتی به گور می رود

هر کوچه ی این خاک ِآشنا در سکوتی شبآویز به پتک الله اکبر سکه می خورد

و غریو ِآزادگی بامهای ِخاکی ِشهر

 ستاره ها را به لرزه داشته

و عصرهایش و عصر هایش حکایتی دگر است

انگار که خورشید به تماشا نشسته که خیال غروبش کِش می آید  و دور می شود از مدار دقیقه

نه ! این خورشید و آسمان‏‏‏‏‎ْْ‎‏‏ٌ

نه ! این شب و ستاره

به عزم و غریو  ِخاشاک ِ این وطن نمی رسد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:29  توسط س.ع (صبور) 

به انتظار معجزه ما خو كرده ايم

گرچه پيشه مان كيميا گري نبود

ما به طلا شدن خو كرده ايم

بر آسمان خرداد و ابري سفيد ....

از اين دست ما عمري بسر كرده ايم

در انتظار باران ارديبهشت

به خشكي به جيره ما مويه كرده ايم


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:46  توسط س.ع (صبور)  | 

تو هرگز به یاد نداشتی

بلندی رویای نادیده را

که تنها در شبهای ٍدم کرده ی کش دار ٍبی باران

دور می شدُ و می گریخت ؛



از پهلویی به پهلوی دیگر لَنگر می اندازدُ

و می پیچد به انحنای ِسُربی ِ پیکری که نازک می شودُ و آب میرود

در رویای عَرَق ،

یخ می زند از درون ، قطره قطره می ماسَد روی صورت  زرد شده

و چنان تَب می کند...

که انگار ؛

التماس لبهای ترا بر پیشانیش

خواب دیده....


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:29  توسط س.ع (صبور)  | 

بوی سنگفرش های باران خورده ی جُلفا

جُلفا و رطوبت سیری ناپذیرش

کافه آشوب و تلخ ِ تلخ ِ قهوه هایش

شاید لیوان ِ پُر از آبی ...

 فرو کُند

بغض ِ تلخ تلخ ِ روزهایی که بارانش

نه بر جُلفا که

با این  گونه هایم

کرده بود آشوب.......

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:17  توسط س.ع (صبور)  | 

دستان معجزه گر ترا

 توان از آفرينش رفته

مگر

كه با هر زخمه

هزار ساز دل به آشوب مي زني 

هزار پرده به شور مي بري

يا كه بيداد آغاز مي كني و به آندم

 كه دستان مسيحايت به سكون آيد

با فسوني ديگر از نگاهت هزار هزار افسانه ی خزان رنگ مي زني

 نه!

چشمان اثيري ترا حاجت به هيچ ستاره نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:39  توسط س.ع (صبور) 

دوباره گفتن ِدلتنگیهای به جای مانده از بی قراری روزهای باتو
لب خشکانده;
و تکرار عبث ِعهدی نا نوشته , که دور تر از قرار مهر , ادامه دارد به خط  ِ روزها
نوید ِاسارت ِفردا می دهد...
غیر از این نبوده  که گواه ;
هنوزه خورشید ِکش آمده به شهریور است
به گِل مانده ذهن در تلفظ ِغریب ِواژه ی دوست داشتن.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:37  توسط س.ع (صبور)  | 

آنقدر رنگ رنگ که خورشید
هزار هزار قلم
آسمان
ونور...
لله که جز آواز دستهایت نبود
دریغا که دستهایت
دستهایت
که می شناختمش
به آوازش به فریادش به وسعتش (چه واژه حقیر آمده)
نه اغراقم نیست
که تصویر گری
تنها خدای گونه
صفت ات نبود
که زندگی کشیدی
  عشق کشیدی
زیبا شدی
هنوز ستایش نشدی
آنقدر
که عدم شدی
تاریخ شدی
فردا شدی
زبانم به رعنایی دستانت نمی رسد ...
(سوگت را باور نکردم که جاوید تری ازهمیشه)



سهشنبهخاکستریهشتمامردادهشتادوهفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:36  توسط س.ع (صبور)  |